» سرگرمی » شهر حکایت » حکایت یعقوب اسحاق کندی و فقیه بلخی؛ علم در برابر تعصب
شهر حکایت

حکایت یعقوب اسحاق کندی و فقیه بلخی؛ علم در برابر تعصب

1403/02/18 1050

حکایت یعقوب اسحاق کندی حکایتی آموزنده از قدرت علم و دانش در برابر تعصب و جهالت است. این حکایت، ماجرای یعقوب اسحاق کندی، فیلسوف و دانشمند نامدار و فقیهی از شهر بلخ را روایت می‌کند در این مطلب از موزستان داستان این حکایت را به زبان اصلی و امروزی قرار داده ایم.

 

شگفتی علم در عصر مأمون؛ حکایتی از یعقوب اسحاق کندی 

حکایت یعقوب اسحاق کندی یکی از داستان های آموزنده و خواندنی کتاب چهارمقاله اثر نظامی عروضی، شاعر و نویسنده نامدار ایرانی در قرن ششم هجری است. این حکایت، ماجرای یعقوب اسحاق کندی، فیلسوف و دانشمند و فقیهی متعصب از شهر بلخ را روایت می‌کند که به دلیل تعصب کورکورانه، قصد جان یعقوب را می‌کند.

 

در این داستان، یعقوب اسحاق کندی با علم و حکمت خود نه تنها جان خود را نجات می‌دهد، بلکه دشمن خود را نیز به شاگردی خود مفتخر می‌کند و او را به مسیر درست هدایت می‌نماید. این حکایت، درس‌های ارزشمندی در مورد اهمیت علم و دانش، ضرورت مبارزه با تعصب و جهالت و قدرت ایمان به انسان می‌دهد.

 

 

حکایت یعقوب اسحاق کندی به زبان اصلی 

روزی پیش مأمون درآمد و بر زبر دست یکی از ایمهٔ اسلام بنشست.

آن امام گفت تو ذمی باشی چرا بر زبر ایمهٔ اسلام نشینی؟

یعقوب جواب داد که از برای آنکه آنچه تو دانی من دانم و آنچه من دانم تو ندانی.

آن امام او را بنجوم شناخت و از دیگر علمش خبر نداشت.

گفت بر پارهٔ کاغد چیزی نویسم اگر تو بیرون آری که چه نبشتم ترا مسلم دارم.

پس گرو بستند از امام بردائی و از یعقوب اسحق باستری و ساختی که هزار دینار ارزیدی و بر در سرای ایستاده بود.

پس دوات خواست و قلم و بر پارهٔ کاغد بنوشت چیزی و در زیر نهالی خلیفه بنهاد و گفت: بیار.

یعقوب اسحق تخته خاک خواست و برخاست و ارتفاع بگرفت و طالع درست کرد و زایجه بروی تختهٔ خاک بر کشید و کواکب را تقویم کرد و در بروج ثابت کرد و شرایط خبی و ضمیر بجای آورد و گفت یا امیرالمؤمنین بر آن کاغد چیزی نبشته است که آن چیز اول نبات بوده است و آخر حیوان شده.

مأمون دست در زیر نهالی کرد و آن کاغد بر گرفت و بیرون آورد آن امام نوشته بود بر آنجا که عصای موسی.

مأمون عظیم تعجب کرد و آن امام شگفتیها نمود پس رداء او بستد و دو نیمه کرد پیش مأمون و گفت دو پایتابه کنم.

این سخن در بغداد فاش گشت و از بغداد بعراق و خراسان سرایت کرد و منتشر گشت فقیهی از فقهاء بلخ از آنجا که تعصب دانشمندان بود کاردی برگرفت و در میان کتابی نجومی نهاد که ببغداد رود و بدرس یعقوب اسحق کندی شود و نجوم آغاز کند و فرصت همی‎جوید پس ناگاهی اورا بکشد.

برین همت منزل بمنزل همی کشید تا ببغداد رسید و بگرمابه رفت و بیرون آمد و جامهٔ پاکیزه در پوشید و آن کتاب در آستین نهاد و روی بسرای یعقوب اسحق آورد.

چون بدر سرای رسید مرکبهای بسیار دید با ساخت زر بدر سرای وی ایستاده چه از بنی هاشم و چه از معارف دیگر و مشاهیر بغداد سر بزد و اندر شد و در حلقه پیش یعقوب دررفت و ثنا گفت و گفت همی‌خواهم از علم نجوم بر مولانا چیزی خوانم.

یعقوب گفت تو از جانب مشرق بکشتن من آمده‌ای نه بعلم نجوم خواندن ولیکن از آن پشیمان شوی و نجوم بخوانی و در آن علم بکمال رسی و در امت محمد صلعم از منجمان بزرگ یکی تو باشی آن همه بزرگان که نشسته بودند از آن سخن عجب داشتند.

و ابو معشر مقر آمد و کارد از میان کتاب بیرون آورد و بشکست و بینداخت و زانو خم داد و پانزده سال تعلم کرد تا در علم نجوم رسید بدان درجه که رسید.

 

 

حکایت یعقوب اسحاق کندی به زبان امروزی 

در زمانی که مأمون خلیفه بود، یعقوب اسحاق کندی، فیلسوف و دانشمند نامدار، به واسطه علم و حکمت خود، جایگاهی ویژه نزد خلیفه داشت. روزی در مجلس مأمون، یعقوب بر جای یکی از بزرگان نشست. این موضوع باعث اعتراض آن فرد شد و گفت: “تو که مسلمان نیستی، چرا جایگاه مسلمانان را اشغال کرده‌ای؟”

 

یعقوب در پاسخ با تواضع گفت: “من دانش‌هایی را بلدم که تو نمی‌دانی، و تو هم دانش‌هایی را بلدی که من نمی‌دانم.” آن فرد که یعقوب را فقط در علم نجوم می‌شناخت، با تمسخر گفت: “اگر می‌توانی حدس بزنی که من در این کاغذ چه نوشته‌ام، آنگاه تو را مسلمان می‌ دانم.”

 

مأمون که شاهد این بحث بود، برای اثبات علم یعقوب، هزار دینار شرط بست. سپس قلم و دوات را به آن فرد داد تا نوشته خود را روی کاغذی بنویسد و زیر یکی از درختان باغ بگذارد. یعقوب با استفاده از علم نجوم، ارتفاع و موقعیت درخت را به دقت بررسی کرد و سپس گفت: “آنچه در کاغذ نوشته شده، نام چیزی است که در ابتدا گیاه بوده و بعداً به حیوان تبدیل شده است.”

 

مأمون که از صحت گفته یعقوب شگفت‌زده شده بود، دستور داد کاغذ را از زیر درخت بیرون بیاورند. با کمال تعجب، نوشته آن فرد “عصای موسی” بود. مأمون که به قدرت علم یعقوب ایمان آورده بود، به او هدیه‌ای نفیس داد.

 

خبر این ماجرا در بغداد و سراسر قلمرو خلافت پخش شد. فقیهی از شهر بلخ که از تعصب کورکورانه رنج می‌برد، با شنیدن این حکایت، کینه یعقوب را در دل گرفت و تصمیم به قتل او گرفت. او کاردی برداشت و در میان کتاب‌های نجوم خود پنهان کرد و راهی بغداد شد.

 

فقیه بلخی پس از رسیدن به بغداد، به گرمابه رفت و خود را آراست و سپس به سوی خانه یعقوب اسحاق کندی رهسپار شد. او با ظاهری مؤدبانه وارد مجلس یعقوب شد و با فروتنی درخواست کرد که از علم نجوم نزد او بیاموزد. یعقوب با دیدن او و نیت پلیدش در دل، لبخندی زد و گفت: “تو با این نیت شوم به اینجا آمده‌ای که مرا از بین ببری، نه اینکه علم نجوم بیاموزی. اما من تو را راهنمایی می‌کنم و تو در این علم به سر منزل مقصود خواهی رسید و از بزرگترین منجمان امت محمد (ص) خواهی شد.”

 

حاضران در مجلس از سخنان یعقوب حیرت‌زده شدند. فقیه بلخی که شرمنده نیت خود شده بود، از یعقوب طلب بخشش کرد و کارد را از میان کتاب‌هایش بیرون آورد و شکست. او زانو به زمین نهاد و شاگرد یعقوب شد و پانزده سال در علم نجوم نزد او به کسب دانش پرداخت و به یکی از بزرگترین منجمان آن عصر تبدیل شد.

 

این حکایت آموزنده، نشان‌دهنده قدرت علم و دانش در برابر تعصب و جهالت است. یعقوب اسحاق کندی با علم و حکمت خود، نه تنها جان خود را نجات داد، بلکه دشمن خود را نیز به شاگردی خود مفتخر کرد و او را به مسیر درست هدایت نمود.

 

گردآوری:بخش سرگرمی موزستان 

 

به این نوشته امتیاز بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×