» سرگرمی » داستانهای خواندنی » داستان زیبا و آموزنده درخت قوم بنی اسرائیل
داستانهای خواندنی

داستان زیبا و آموزنده درخت قوم بنی اسرائیل

1403/02/07 1043

داستان درخت قوم بنی اسرائیل، در این مقاله از موزستان، به روایتی از قصه‌ای باورنکردنی از قوم بنی اسرائیل پرداخته می‌شود. این داستان، دربارهٔ درختی است که توسط این قوم پرستش می‌شد و عابدی که سعی داشت درخت را از بین ببرد.

 

داستان درخت قوم بنی اسرائیل 

قوم بنی اسرائیل یک گروه قومی و مذهبی است که ریشه در باستان دارد. آنها معتقدند که از فرزندان یعقوب، نوه ابراهیم هستند. بنی اسرائیل در طول تاریخ با چالش های زیادی روبرو بوده اند، اما همچنان به عنوان یک گروه متحد باقی مانده اند. آنها دارای فرهنگ و تاریخ غنی هستند و نقش مهمی در توسعه تمدن بشری داشته اند. 

 

داستان درخت قوم بنی اسرائیل

در میان بنی اسرائیل، عابدی وجود داشت. روزی افرادی از قبیله اش به او گفتند: “در جایی درختی است که قومی آن را می‌پرستند.” عابد خشمگین شد، برخاست و تبر را بر دوش گرفت تا آن درخت را برکند.

 

ابلیس به صورت پیری با ظاهر الصلاح (باتقوا و درستکار) ظاهر شد و در راه او قرار گرفت و گفت: “ای عابد، به عبادت خود ادامه بده!” عابد پاسخ داد: “خیر، بریدن درخت اولویت دارد.” مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند. عابد در این نبرد بر ابلیس غلبه کرد و او را بر زمین کوفت و روی سینه‌اش نشست.

 

ابلیس در این بین گفت: “دست بکش تا سخنی به تو بگویم. تو که پیامبر نیستی و خدا تو را بر این کار مأمور نکرده است. به خانه برگرد تا من هر روز دو دینار را زیر بالشت تو بگذارم؛ یکی را انفاق کن و دیگری را برای معاش خود استفاده کن. این بهتر و صواب‌تر (درست تر) از بریدن آن درخت است.”

 

عابد به خود گفت: “درست می‌گوید. یکی از دینارها را به صدقه‌دهی اختصاص می‌دهم و دیگری را برای هزینه‌های زندگی‌ام استفاده می‌کنم.” و سپس به خانه برگشت. روز اول دو دینار را زیر بالشش گذاشت. این روال دو روز ادامه داشت. اما روز سوم هیچ دیناری نبود. عابد خشمگین شد و تبر را برداشت.

 

داستان درخت قوم بنی اسرائیل, قصه بنی اسرائیل, داستان های خواندنی درباره قوم بنی اسرائیل

 

دوباره در همان نقطه، ابلیس ظاهر شد و پرسید: “کجا؟” عابد جواب داد: “تا آن درخت را برکنم.” ابلیس گفت: “دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند.” سپس او دستی به عابد زد و او را به چنگال خود گرفت مثل یک گنجشک در دست. عابد گفت: “اکنون دست بکش، من به خانه برمی‌گردم. اما بگو چرا اولین بار تو را شکست دادم و این بار خودم در چنگ تو افتادم؟”

 

ابلیس جواب داد: “آن زمان تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا رام تو کرد، که هر کس برای خدا کار کند، من بر او غلبه نکنم؛ اما این بار تو برای دنیا و دینار خشمگین شدی، بنابراین من تو را شکست دادم.”

 

گردآوری:بخش سرگرمی موزستان 

 

به این نوشته امتیاز بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×